تبليغاتX
راه من...

راه من...

مردم همیشه تنهایند چون به جای پل آسمان خراش می سازند.

اینجا ایران است و من جوانی که فرهنگ و سرزمین و زبانش را از ژرفای هستی اش دوست می دارد. من جوانی ایرانی ام که هر چند نباید ولی همه امید و آرزوهایم را برای داشتن ایرانی سر بلند از دست داده ام؛ من جوانی ایرانی ام که هنگامی که از چهار راه سینما سعدی به سوی قصردشت راه می افتم دلم از این دگرگونی دهشتناک طبقاتی میان مردمم می گیرد و راهی هم برای از میان رفتن آن نمی یابم چه رسد به اینکه بخواهم برای از میان رفتنش تلاش کنم. من جوانی ایرانی ام که هم از زاده شدن در این روزگار و این دودمان ناخرسند است و راهی برای فرار می جوید و هم به اینکه باید در این روزگار آینده کشورش را بسازد به خود می بالد. من جوانی ایرانی ام که هر چند به خوبی آنچه این روزها دارد می گذرد را احساس می کند ولی از اینکه آیا مردمش از آنچه دارد می گذرد خرسند باشند یا نه سخت نگران است. من جوانی ایرانی ام که این روزها همانند آنچه آنان خواسته اند برده سردرگرمی هایش شده است و همه اش پیش از هر پرسش دیگری این پرسش روانش را در بر گرفته که «آیا مردم می خواهند؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:14  --- پارسا بهمنی  | 

خوب هم نمي دانم اين روزها چه کار می کنم. همين را خوب مي دانم كه با درونم به جنگ برخاسته ام، جنگي كه هم برنده و هم بازنده آن منم و بس؛ زادروزم برايم روز دلگيري است. روزي كه بايد بپذیرم یک سال دیگر هم گذشته و هنگامی که باز میگردم و خوب نگاهی به سال رفته می اندازم شاید هیچ کارنامه ی درخشانی در آن سال به دست نیاورده باشم و تنها یادبودهایی در سرم نقش بسته که باید برای ماندگار ماندنشان باید روی پاره برگی یادداشتشان کنم تا مبادا یادم رود آن روز بارانی، توی آن کافه ما چند نفر چه دقيقه زيبايي را گذرانديم. اين روزها به خودم هيچ ارزشي نمي دهم و هيچ دلم هم نمي خواهد از آنچه درونم مي گذرد چيزي براي كسي بازگو كنم هرچند كه خوب هم كه پروا مي كنم مي بينم اين روزها به هيچ چيز حتا نمي انديشم كه بخواهم بازگويش كنم؛ دنبال چيز تازه اي مي گردم چيزي كه باز مرا به خود بخواند و مي پندارم گمشده ام را تنها شايد در ميان سروده هاي سعدي بيابم. اين روزها در خود گم شده ام. شايد از آن باشد كه يكسال ديگر هم از عمرم رفته و براي كسي هم ارزشي ندارد كه امروز، هفتم تير، چه روزي است و چه كسي زاده شده و شايد نزديك ترين ها هم يادشان نمي بود تا همين يك ساعت پيش كه پيامي برايم رسيد كه نوشته بود:«زادروزت خجسته» و من لای شناسنامه ام را باز می کنم که می بینم ۱۷ سالگی هم رفت و ۱۸ ساله شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:1  --- پارسا بهمنی  | 

این نوشته را در جایی خواندم و دیدم حتا کره ای ها هم دست انداخته اند به گذشته سرزمینمان و مانند گرگ می خواهند دست به دست گرگ هایی دیگر دهند و بخشی از گوشت ایرانمان را ببرند و بخورند. پیشنهاد می کنم آن نوشته را بخوانید تا بدانید چه می گویم. ولی خب این برای نخستین بار نیست که با رفتار نابخردانه ی کشورهایی که فوتشان کنی خودشان را خراب می کنند روبرو می شویم؛ پیش از این آذربایجان نیز گفت که تا نزدیکی های همدان جز خاکش بوده است. همه خوب می دانیم که این کشور ریزه که بالای نقشه زیبای کشورمان چسبیده تا همین هفتاد سال پیش بخشی از خاک کشورمان بود و در پی عهدنامه ای به روسیه واگذار شد پس از آن هم که جز شوروی بود تا اینکه شوروی فرو پاشید این چهار متر خاک نام کشور بر خود نهاد کشوری که نامش هم از آن خودش نیست! نام این کشور مانند، «اران» بود ولی با دسیسه ی عثمانی (ترکیه کنونی) و به آز استانهای آذربایگان کشورمان نامش را آذربایجان گذاشتند! با وراجی های عربها هم که دیگر خود آشنا هستید. عربهایی که تا همین ۳۰ سال پیش از ترس ایران خودشان را خراب می کردند امروزه می آیند و نام کنداب همیشه پارس را به «کنداب عربی» دستکاری می کنند و احمدی نژاد هم می رود و در نشست «خلیج العربیه» می نشیند و هنگامی که کروبی بازخواستش می کند از خودش در می آورد که این نشست «حول الخلیج العربیه» بوده است! همین عربهایی که امروز با چراغ سبز امریکا برای ایران شاخ و شانه می کشند روزی در دروه شاه آبخوست های سه گانه ایرانی را از آن خود دانستند و شاه برای اینکه بنشاندشان سر جایش به یکی از این سه آبخوست رفت، پرچم ایران را برافراشت و گفت که اگر کشوری به خاک ایران دست اندازی کند با ارتش ایران روبرو خواهد بود و از آن پس آنان گنگ شدند و چنین چیزی را واگو نکردند تا این چند ساله ی گذشته؛ با این وضع چه بسا فردا عراقی ها هم در بیایند و بگویند ایران در دروه باستان یکی از استانهای عراق بوده است!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:28  --- پارسا بهمنی  | 

این قافله عمر عجب می گذرد! انگار همین دیروز بود که توی دهن ها افتاده بود: «مهستی سرطان دارد.» و من خدا خدا می کردم که گمانه هایی بیش نباشد ولی درست دو سال پیش در چنین روزی بانو مهستی به مهر ایزدی پیوست. مهستی در ۳۶سالی که خواند با آواز گرم و خوشش آرامش بخش دلهایمان بود و جای گمان نیست اگر بگوییم تنها آواز و او خواهرش است که مانده و بس؛ امروز سالمرگ مهستی است؛ مرگی که از آن دو سال می گذرد و خاک دیاری ناآشنا تن پاک این بانو را در آغوش گرفته. بانوی آواز ایران اگرچه دور از ایران می خواند ولی برای ایران می خواند و دلش که شاید دیگر به خاک پیوسته باشد همیشه برای ایران می تپید. نام بانوی مهربان و با وقار آواز پارسی تا همیشه بر زبانهایمان روان است و بانگ گرمش تا همیشه آسایش بخش خستگی هایمان خواهد بود؛ باشد که آن بزرگوار در نزد پروردگار به رستگاری رسد. یادش گرامی؛ این قافله عمر عجب می گذرد/ دریاب دمی که با طرب می گذرد/ ساقی غم فردای حریفان چه خوری/ پیش آر پیاله را که شب می گذرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:28  --- پارسا بهمنی  | 

نمی دانم کارگردان های سریال های سیما از کجا آمده اند؟ تنها تماشای یک رخشاره (فیلم) بیگانه بس است تا با قهرمان داستان از اوج کوه به پایین بیفتی، نگران قهرمان داستان باشی، با شکست هایش گریه کنی و با پیروزی هایش بخندی... و چه زیبا هم می سازند رخشاره هایشان را؛ یکی از نمونه های آن همین «ارباب حلقه ها» است که من هیچگاه تماشایش نکرده بودم تا اینکه دیشب سیما آن را پخش کرد. از دیدن این رخشاره زیبا ناگهان به رخشاره های خودمان خندیدم! جای خندیدن هم دارد که در این داستان افسانه ای چه زیبا بناها را ساخته و یا طراحی کرده بودند اما توی شبکه دو در همین سریال «مسافر زمان ۲» گذشته از دکور های آبرنگی و پیش پا افتاده در یکی از سکانس ها که در دوره ساسانی رخ می داد یکی از بازیگرها کفش «اسپورت» به پا داشت! رخشاره های دیگر ایرانی که می خواهد به این روزگار بپردازد هم که همه داستان به هم رسیدن یک دختر و پسر است! آیا این رخشاره ها بازتاب فرهنگ کهن ایرانی است؟ البته ناگفته نماند که توی همین رخشاره ها هم رخشاره های خوب پیدا می شود؛ یکی از رخشاره های ایرانی پر درون مایه که امسال تماشایش کردم رخشاره ی «جایی دیگر» بود که پیامش را در  این چند واژه می توان کوتاه کرد: «تیشه بر این ریشه» راستی تا یادم نرفته بگویم که رخشاره برابر پارسی واژه «فیلم» است.
بی جا نوشت: روزهایم به دلگیری و افسردگی هر چه بیشتر سپری می شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:0  --- پارسا بهمنی  | 

سیمای ایران این روزها با واگوی پی در پی بازتاب واژه ی «ارازل و اوباش» دیگه شورش رو اساسی در آورده. همین رسانه ملی نام هنگامی توی کشورهایی مانند انگلیس و فرانسه آشوب میشه همه اش پی در پی از اونها گزارش نشون می ده و از مردم این کشورها هواداری می کنه ولی امروز که نوبت به مردم ایران رسیده شده دشمن درجه یک ایرانی ها و هر ناسزایی که به زبانش میاد رو به مردم بزرگوار ایران می پرونه که البته این رسانه پیشینه ای بسیار بدتر از آنچه که امروزه داریم می بینیم در کارنامه داره و خب با پروا به پروانه دار این رسانه این کارها چیز زیاد شگفت آوری نیست. از اینها که بگذریم به مردم کشورم می بالم چرا که همواره هنگامی که مردم فرانسه و آمریکا و... می ریختن توی خیابون ها و نمی گزاشتن چیزی که باب خواسته هاشون نیست توی کشور انجام شه از اینکه توی ایران باهمادی نیست که مردم  رو به خیابون بکشونه حسرت می خوردم ولی امروز می بینم ما مردم ایران آمادگی هرچه بیشتری برای داشتن مردم سالاری داریم و از همین رو از ته دلم این مردم رو دوست دارم و بهشون می بالم. به امید پیروزی...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:26  --- پارسا بهمنی  | 

سرد؟ نه دهانم خشک شده؛ خودم هم نمی دانم با این دیوانگی این ساعت شب اینجا توی این کوه چه کار می کنم؟ جنبنده ای نیست؛ تنها راهی آسفالته است که نمی دانم برای رسیدن به سرکوه تا کجایش را باید بروم. راهم را تغییر میدهم، می زنم به دل خارها، خاشاکها... از راه مصنوعی می زنم بیرون؛ راه راست را فراموش می کنم می زنم به بیراهه... می خواستم بروم به آن غار، آنجا که تاریکی ای بهت آور را در آن سرمای دوم فروردین در آن سر کردم اما زدم به دل خاک به بیراهه به خاشاک... تا آن بالا باید رفت، باید سختی راه را به جان خرید، خار توی راه مهم نیست باید به قله رسید و یک آن چشمم می افتد به ماه که حالا دیگر برای اینکه تماشایش کنم شاخه ی سیاه درختی در این شب تار جلوی رویم نیست از اینجا ماه و کوههای خاکستری ساعت۲۲ چه زیباترند و دست نیافتنی تر! و من کجایم؟ میان خار و خاشاک و شهر چه زیباست...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:49  --- پارسا بهمنی  | 

این انتخابات هم گذشت. انتخاباتی که در آن محمود احمدی نژاد به گفته خودشان توانست ۲۴ میلیون رای! را از آن خود کند. اما به هر رو انتخابات ۸۸ چهار برنده داشت و یک بازنده. بی گمان دو برنده نخست احمدی نژاد بود و ایده اش؛ احمدی نژادی که برای چهار سال دیگر و ایده اش که برای دیر زمانی و شاید تا دهها سال زمامداری خود را بر این کشور تثبیت کرد. برنده سوم مهدی کروبی بود؛ کروبی که در انتخابات سال ۸۴ چه از روی تقلب و چه غیر از این شکست خورد ولی این شکست را به پای کنار کشیدن خود از سیاست ندانست. کروبی پس از آن انتخابات حزب و روزنامه راه انداخت و با هزینه کردن پولهای زیادی چهار سال به تلاش سیاسی ادامه داد و با این کار نشان داد که کسی به این سادگی ها نمی تواند او را از میدان به در کند اما برنده چهارم میر حسین موسوی بود؛ او پس از بیست سال سکوت هنگامی که دید کشور و مردمش در گردابی بزرگ فرو رفته اند به میدان آمد تا حتا اگر نتواند کشور را به جلو برد نگذارد کشور از این که هست عقب تر رود هر چند که برنامه هایش آنقدر کارایی داشت که کشور را دوباره روی ریل پیشرفت بیندازد و او با این کار وفاداری خود را به میهن و مردمش نشان داد. اما تنها بازنده این بازی ما ملت ایران بودیم. مردم ایران اگر به احمدی نژاد رای دادند یا ندادند نام کسی از صندوق ها بیرون آمد که...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:41  --- پارسا بهمنی  | 

۱- این چه سخن نابجایی است؟ مردمی که دروغ های آقای چوپان دروغگو را شنیده اند می آیند و سخنی را بر زبان میرانند که شاید هیچ گاه نمی دانند چه معنا دارد! میرحسین موسوی برای رهایی بخشیدن کشور از چنگال این همه بدبختی پا به کارزار گذاشته و اگر جوانان پشتیبانش هستند تنها برای این است که کشورشان از این روزگارشومی که در آن گرفتار آمده رهایی یابد و درود براین جوانان خردمند.
۲- خانه ما هم امشب از هجوم نابخردان احمدی نژادی بی بهره نماند. به خودم آمدم که دیدم چند آدم دیوانه افتاده اند به جان این نگاره های میر حسین که چسپانده ام روی در خانه؛ خشمگین شدم و گفتم من کاری به نگاره هایی که روی درهای خانه های دیگران زده اید ندارم شما هم نباید دست به این نگاره ها بزنید و البته آنها را هم بی بهره نگذاشتم و داد زدم: «شایستگی تان بیش از احمدی نژاد نیست.»
۳- مادرم این روزها بسیار پرتلاش شده؛ آن هم توی سربه سر من گذاشتن؛ همین که می بیند رفته ام دور یللی تللی و آموزه نمی خوانم می گوید:«بگم پارسال چند تا  تجدید آوردی؟ بگم؟ بگم؟»
۴- امشب یکی از همسایه هایی را که سخت هوادار چوپان دروغ گو بود و این آقا را «سایه بالاسر» می دانست را راضی کردم که از این مرد پشتیبانی نکند و چه خردمند هم بود که سخن راست را پذیرفت و دیگر هم اینکه روز رهایی نزدیک است پس درود بر میرحسین.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:44  --- پارسا بهمنی  | 

همه ایرانیان نه ولی بسیاری از آنان دروغ گو هستند و دروغگو را هم دوست می دارند. اگر به گذشته ایرانیان بازگردیم می بینیم که در پیش از اسلام دروغ گناهی بس بزرگ شمرده می شده به اندازه ای که شاهان بزرگ هخامنشی چون داریوش بزرگ و خشایارشا نوشته های خود را با این گزاره که «خداوند این کشور را از دروغ نگاه بدارد» آغاز می شده. از همه اینها گذشته دروه طلایی گذشته ایران هم تنها با یک دروغ جمشید به پایان رسیده و این نشان می دهد که تا چه اندازه در ایران باستان دروغ نکوهیده بوده؛ نزدیک به دو هزار سال می گذرد، در سده ی هجدهم میلادی کارشناسی انگلیسی که به ایران آمده بوده در نوشته خود می نویسد:«هیچ مردمی از ایرانیان دروغگو تر نیستند.» از آن نوشته تاکنون دو سده دیگر نیز می گذرد ولی آیا ایرانیان از این همه دروغ گویی از آن روز تاکنون چیزی کاسته اند؟ اینکه مردم می نشینند پای سخنان سر دسته دروغگوها و برای دروغ هایش سوت و کف می زنند و سر و دست می شکنند و نام او را دزدگیر می گذارند -که نمی دانیم چرا توی این چهار سال دزدی نگرفته بوده و همین شب همه پرسی می خواهد همه چیز را رو کند- جای بس شگفتی دارد و باز باید به همان گفته من رسید که همه ایرانیان نه ولی بسیاری از ایرانیان دروغ گو هستند و دروغ گو و دروغ شنیدن را هم دوست دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:27  --- پارسا بهمنی  |