این گزارش رو چند شب پیش از بیماران دچار به ام اس گرفتم. گزارش رو دوست دارم و چند روز پیش توی روزنامه کارش کردم.
خنده سکوت
شلوغ است. زیادند، آمده اند دارو بگیرند. هم خود بیماران آمده اند و هم سرپرست هایشان، خوب که به چهره همه آنان نگاه می کنم کسی را از طبقه داراتر نمی بینم. اغلب چهره هایی آفتاب سوخته دارند که حکایت از کار بسیار آنان زیر شلاق های گرما و سرما دارد. پیرند نه خود بیماران که همراهانشان. بیماران هم پیرند اما نه پیری به سن که به چهره.
سکوت؛ اینجا ساکت است. چه بیماران و چه سرپرست هایشان ، همه ساکت اند. خدا می داند پشت این سکوت چه حرفهایی خوابیده است. می خواهم شروع به گفت و گو با آنان کنم، عباس می آید و درگوشه ای از اتاق، روبه رویم می نشیند. آرام صحبت می کند نه اینکه...
ادامه نوشته...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:24  ---
|
