پارسا بهمنی :«جوانک به نظر معتاد می اید.چنان سر و صدایی راه انداخته که هر رهگذر اهل دعوا را به خود جذب می کند او به پیرزنی که احتمالا مادرش است می گوید:گفتم دفترچه بانکی رو بده...
مادرش می گوید:حالا صبر کن ،حالا صبر کن...
- دفترچه رو بده می خوام ببرم خونه
- حالا با هم میریم ،صبر کن
جوانک این بار صدایش را بلند تر می کند:گفتم دفترچه رو بده
مادر پیر با ان صورت چروکیده اش انگار نمی خواهد دفترچه را از خود جدا کند جوابی هم ندارد که به پسرش بدهد.؛مردم دورشان جمع شده اند ،کسی پسر را حمایت نمی کند ، بعضی فقط نگاه می کنند و می خندند و بعضی هم ...
ادامه نوشته...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:32  ---
|
