تبليغاتX
راه من...

راه من...

مردم همیشه تنهایند چون به جای پل آسمان خراش می سازند.

         

    پارسا بهمنی:بيمارستان گوشه خيابان فخرآباد شیراز مظلوم افتاده است. تن قطب الدين از گرماي آفتاب مي سوزد  و دلش از سوختن بيماراني كه درونش مي سوزند. بيمارستان قطب الدین هرچند شباهتي به بيمارستان ندارد اما گوشتهاي سوخته بريده بيمارانش زمزمه مي كند: من ...من ...نه زبانش قفل شده اگر مي توانست سخن بگويد . گفته‌هاي زيادي داشت. تا قيامت حرف داشت كه بزند.  خاطره هاي زيادي دارد. از ساختن در 50 سال عمرش خيلي حرفها بود و هست كاش قدرت بيانش مي بود اما نيست. بايد ببیند مردمي كه مي سوزند و به سوختنش كمك مي كنند. مردمي كه گاه سالم مي روند بيرون از دروازه هاي جهنمي اش و گاه مرده ...
برق گرفتگی
هر دو پاي ابراهيم كاملا سوخته و سياه و ورم كرده روي پايش تكه گوشتي از بقيه گوشتهاي واترقيده و مانند زمين ترك خورد بيابان از بقيه پوست جدا شده. دوكش سياه و دو كفي دمپايي پوسيده كفش او را تشكيل مي دهند.درحیرتم  پاهاي به اين اندازه متورم توي چه كفشي جا مي شود! می گوید:روي سقف سبك خانه دو طبقه كار مي كردم به خاطر سيم برقي كه دوستم اشتباهی توی دست و پا قرار داده بود دچار برق گرفتگی شدم. شدت درد نگذاشت چيزي بفهمم جز اينكه از ساختمان دو طبقه پرت شدم پايين...


ادامه نوشته...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 19:29  ---   | 

نوشته هاي کهنه تر