سرد؟ نه دهانم خشک شده؛ خودم هم نمی دانم با این دیوانگی این ساعت شب اینجا توی این کوه چه کار می کنم؟ جنبنده ای نیست؛ تنها راهی آسفالته است که نمی دانم برای رسیدن به سرکوه تا کجایش را باید بروم. راهم را تغییر میدهم، می زنم به دل خارها، خاشاکها... از راه مصنوعی می زنم بیرون؛ راه راست را فراموش می کنم می زنم به بیراهه... می خواستم بروم به آن غار، آنجا که تاریکی ای بهت آور را در آن سرمای دوم فروردین در آن سر کردم اما زدم به دل خاک به بیراهه به خاشاک... تا آن بالا باید رفت، باید سختی راه را به جان خرید، خار توی راه مهم نیست باید به قله رسید و یک آن چشمم می افتد به ماه که حالا دیگر برای اینکه تماشایش کنم شاخه ی سیاه درختی در این شب تار جلوی رویم نیست از اینجا ماه و کوههای خاکستری ساعت۲۲ چه زیباترند و دست نیافتنی تر! و من کجایم؟ میان خار و خاشاک و شهر چه زیباست...
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:49  ---
|