خوب هم نمي دانم اين روزها چه کار می کنم. همين را خوب مي دانم كه با درونم به جنگ برخاسته ام، جنگي كه هم برنده و هم بازنده آن منم و بس؛ زادروزم برايم روز دلگيري است. روزي كه بايد بپذیرم یک سال دیگر هم گذشته و هنگامی که باز میگردم و خوب نگاهی به سال رفته می اندازم شاید هیچ کارنامه ی درخشانی در آن سال به دست نیاورده باشم و تنها یادبودهایی در سرم نقش بسته که باید برای ماندگار ماندنشان باید روی پاره برگی یادداشتشان کنم تا مبادا یادم رود آن روز بارانی، توی آن کافه ما چند نفر چه دقيقه زيبايي را گذرانديم. اين روزها به خودم هيچ ارزشي نمي دهم و هيچ دلم هم نمي خواهد از آنچه درونم مي گذرد چيزي براي كسي بازگو كنم هرچند كه خوب هم كه پروا مي كنم مي بينم اين روزها به هيچ چيز حتا نمي انديشم كه بخواهم بازگويش كنم؛ دنبال چيز تازه اي مي گردم چيزي كه باز مرا به خود بخواند و مي پندارم گمشده ام را تنها شايد در ميان سروده هاي سعدي بيابم. اين روزها در خود گم شده ام. شايد از آن باشد كه يكسال ديگر هم از عمرم رفته و براي كسي هم ارزشي ندارد كه امروز، هفتم تير، چه روزي است و چه كسي زاده شده و شايد نزديك ترين ها هم يادشان نمي بود تا همين يك ساعت پيش كه پيامي برايم رسيد كه نوشته بود:«زادروزت خجسته» و من لای شناسنامه ام را باز می کنم که می بینم ۱۷ سالگی هم رفت و ۱۸ ساله شدم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:1  ---
|
