<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>راه من...</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/</link>
<description>مردم همیشه تنهایند چون به جای پل آسمان خراش می سازند.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Sep 2009 18:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جایی دیگر</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;من این بلاگ را چندی پیش ترک کرده ام و اکنون در جایی دیگر می نویسم. به هر رو تا همیشه این بلاگ را دوست می دارم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;I left this blog some month ago and now I write my notes in a new blog. However I love this blog for ever&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به تو چه؟</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این ترانه ی همای دیشب حال و هوای دیگری به من داد؛&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=alignright&gt;زاهدا من که خراباتی و مستم &lt;STRONG&gt;به تو چه؟&lt;/STRONG&gt; ساغر و باده بود بر سر دستم &lt;STRONG&gt;به تو چه؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=alignright&gt;تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم &lt;STRONG&gt;به تو چه؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=alignright&gt;آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم&lt;STRONG&gt; به تو چه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 07:27:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>18 ساله شدم</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خوب هم نمي دانم اين روزها چه کار می کنم. همين را خوب مي دانم كه با درونم به جنگ برخاسته ام، جنگي كه هم برنده و هم بازنده آن منم و بس؛ زادروزم برايم روز دلگيري است. روزي كه بايد بپذیرم یک سال دیگر هم گذشته و هنگامی که باز میگردم و خوب نگاهی به سال رفته می اندازم شاید هیچ کارنامه ی درخشانی در آن سال به دست نیاورده باشم و تنها یادبودهایی در سرم نقش بسته که باید برای ماندگار ماندنشان باید روی پاره برگی یادداشتشان کنم تا مبادا یادم رود آن روز بارانی، توی آن کافه ما چند نفر چه دقيقه زيبايي را گذرانديم. اين روزها به خودم هيچ ارزشي نمي دهم و هيچ دلم هم نمي خواهد از آنچه درونم مي گذرد چيزي براي كسي بازگو كنم هرچند كه خوب هم كه پروا مي كنم مي بينم اين روزها به هيچ چيز حتا نمي انديشم كه بخواهم بازگويش كنم؛ دنبال چيز تازه اي مي گردم چيزي كه باز مرا به خود بخواند و مي پندارم گمشده ام را تنها شايد در ميان سروده هاي سعدي بيابم. اين روزها در خود گم شده ام. شايد از آن باشد كه يكسال ديگر هم از عمرم رفته و براي كسي هم ارزشي ندارد كه امروز، هفتم تير، چه روزي است و چه كسي زاده شده و شايد نزديك ترين ها هم يادشان نمي بود تا همين يك ساعت پيش كه پيامي برايم رسيد كه نوشته بود:«زادروزت خجسته» و من لای شناسنامه ام را باز می کنم که می بینم ۱۷ سالگی هم رفت و ۱۸ ساله شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 17:30:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جومونگ و دزدیدن بخشی از تاریخ ایران!</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://parsabahmani.blogfa.com/page/jumong.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;این نوشته&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را در &lt;A href=&quot;http://masih133.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جایی&lt;/A&gt; خواندم و دیدم حتا کره ای ها هم دست انداخته اند به گذشته سرزمینمان و مانند گرگ می خواهند دست به دست گرگ هایی دیگر دهند و بخشی از گوشت ایرانمان را ببرند و بخورند. پیشنهاد می کنم آن نوشته را بخوانید تا بدانید چه می گویم. ولی خب این برای نخستین بار نیست که با رفتار نابخردانه ی کشورهایی که فوتشان کنی خودشان را خراب می کنند روبرو می شویم؛ پیش از این آذربایجان نیز گفت که تا نزدیکی های همدان جز خاکش بوده است. همه خوب می دانیم که این کشور ریزه که بالای نقشه زیبای کشورمان چسبیده تا همین هفتاد سال پیش بخشی از خاک کشورمان بود و در پی عهدنامه ای به روسیه واگذار شد پس از آن هم که جز شوروی بود تا اینکه شوروی فرو پاشید این چهار متر خاک نام کشور بر خود نهاد کشوری که نامش هم از آن خودش نیست! نام این کشور مانند، «اران» بود ولی با دسیسه ی عثمانی (ترکیه کنونی) و به آز استانهای آذربایگان کشورمان نامش را آذربایجان گذاشتند! با وراجی های عربها هم که دیگر خود آشنا هستید. عربهایی که تا همین ۳۰ سال پیش از ترس ایران خودشان را خراب می کردند امروزه می آیند و نام کنداب همیشه پارس را به «کنداب عربی» دستکاری می کنند و احمدی نژاد هم می رود و در نشست «خلیج العربیه» می نشیند و هنگامی که کروبی بازخواستش می کند از خودش در می آورد که این نشست «حول الخلیج العربیه» بوده است! همین عربهایی که امروز با چراغ سبز امریکا برای ایران شاخ و شانه می کشند روزی در دروه شاه آبخوست های سه گانه ایرانی را از آن خود دانستند و شاه برای اینکه بنشاندشان سر جایش به یکی از این سه آبخوست رفت، پرچم ایران را برافراشت و گفت که اگر کشوری به خاک ایران دست اندازی کند با ارتش ایران روبرو خواهد بود و از آن پس آنان گنگ شدند و چنین چیزی را واگو نکردند تا این چند ساله ی گذشته؛ با این وضع چه بسا فردا عراقی ها هم در بیایند و بگویند ایران در دروه باستان یکی از استانهای عراق بوده است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 14:57:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایش بیامرزد</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این قافله عمر عجب می گذرد! انگار همین دیروز بود که توی دهن ها افتاده بود: «مهستی سرطان دارد.» و من خدا خدا می کردم که گمانه هایی بیش نباشد ولی درست دو سال پیش در چنین روزی بانو مهستی به مهر ایزدی پیوست. مهستی در ۳۶سالی که خواند با آواز گرم و خوشش آرامش بخش دلهایمان بود و جای گمان نیست اگر بگوییم تنها آواز و او خواهرش است که مانده و بس؛ امروز سالمرگ مهستی است؛ مرگی که از آن دو سال می گذرد و خاک دیاری ناآشنا تن پاک این بانو را در آغوش گرفته. بانوی آواز ایران اگرچه دور از ایران می خواند ولی برای ایران می خواند و دلش که شاید دیگر به خاک پیوسته باشد همیشه برای ایران می تپید. نام بانوی مهربان و با وقار آواز پارسی تا همیشه بر زبانهایمان روان است و بانگ گرمش تا همیشه آسایش بخش خستگی هایمان خواهد بود؛ باشد که آن بزرگوار در نزد پروردگار به رستگاری رسد. یادش گرامی؛ این قافله عمر عجب می گذرد/ دریاب دمی که با طرب می گذرد/ ساقی غم فردای حریفان چه خوری/ پیش آر پیاله را که شب می گذرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 08:57:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رخشاره ها...</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دانم کارگردان های سریال های سیما از کجا آمده اند؟ تنها تماشای یک رخشاره (فیلم) بیگانه بس است تا با قهرمان داستان از اوج کوه به پایین بیفتی، نگران قهرمان داستان باشی، با شکست هایش گریه کنی و با پیروزی هایش بخندی... و چه زیبا هم می سازند رخشاره هایشان را؛ یکی از نمونه های آن همین «ارباب حلقه ها» است که من هیچگاه تماشایش نکرده بودم تا اینکه دیشب سیما آن را پخش کرد. از دیدن این رخشاره زیبا ناگهان به رخشاره های خودمان خندیدم! جای خندیدن هم دارد که در این داستان افسانه ای چه زیبا بناها را ساخته و یا طراحی کرده بودند اما توی شبکه دو در همین سریال «مسافر زمان ۲» گذشته از دکور های آبرنگی و پیش پا افتاده در یکی از سکانس ها که در دوره ساسانی رخ می داد یکی از بازیگرها کفش «اسپورت» به پا داشت! رخشاره های دیگر ایرانی که می خواهد به این روزگار بپردازد هم که همه داستان به هم رسیدن یک دختر و پسر است! آیا این رخشاره ها بازتاب فرهنگ کهن ایرانی است؟ البته ناگفته نماند که توی همین رخشاره ها هم رخشاره های خوب پیدا می شود؛ یکی از رخشاره های ایرانی پر درون مایه که امسال تماشایش کردم رخشاره ی «جایی دیگر» بود که پیامش را در  این چند واژه می توان کوتاه کرد: «تیشه بر این ریشه» راستی تا یادم نرفته بگویم که رخشاره برابر پارسی واژه «فیلم» است.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;بی جا نوشت&lt;/STRONG&gt;: روزهایم به دلگیری و افسردگی هر چه بیشتر سپری می شوند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 12:29:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوه</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سرد؟ نه دهانم خشک شده؛ خودم هم نمی دانم با این دیوانگی این ساعت شب اینجا توی این کوه چه کار می کنم؟ جنبنده ای نیست؛ تنها راهی آسفالته است که نمی دانم برای رسیدن به سرکوه تا کجایش را باید بروم. راهم را تغییر میدهم، می زنم به دل خارها، خاشاکها... از راه مصنوعی می زنم بیرون؛ راه راست را فراموش می کنم می زنم به بیراهه... می خواستم بروم به آن غار، آنجا که تاریکی ای بهت آور را در آن سرمای دوم فروردین در آن سر کردم اما زدم به دل خاک به بیراهه به خاشاک... تا آن بالا باید رفت، باید سختی راه را به جان خرید، خار توی راه مهم نیست باید به قله رسید و یک آن چشمم می افتد به ماه که حالا دیگر برای اینکه تماشایش کنم شاخه ی سیاه درختی در این شب تار جلوی رویم نیست از اینجا ماه و کوههای خاکستری ساعت۲۲ چه زیباترند و دست نیافتنی تر! و من کجایم؟ میان خار و خاشاک و شهر چه زیباست...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 15:19:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشدار! تارنمای روزنامه کیهان را باز نکنید</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دانم این را که می خوهم بگویم شنیده اید یا نه، اگر شنیده اید که هیچ ولی اگر نشنیده اید بایستگی خود می دانم که آگاهتان کنم که به هیچ روی تارنمای روزنامه کیهان را باز نکنید چون تازگی ها جست و جوگر گوگل و نرم افزار فایر فاکس به بازکردن این تارنما هشدار داده اند. فرنود این هشدار از این روست که انگار با باز کردن تارنمای روزنامه کیهان نرم افزارهای malware، exploit و یا نرم افزارهای جاسوسی ناخواسته روی رایانه ما راه اندازی می شود و از همین رو می تواند همه داده های خودی ای که در رایانه ماست را بدزدند و یا از آنها برای هجوم به دیگران و یا حتا برای آسیب رساندن به رایانه های ما بهره ببرند. اگر با برنامه فایرفاکس تلاش کنیم تارنمای این روزنامه را باز کنیم با این پیام که «Reported Attack Site» روبرو خواهیم شد و اگر نام کیهان را در گوگل جست و جو کنیم هم این پیام که «این تارنما شاید به رایانه شما آسیب برساند»&lt;FONT color=#2200cc&gt; &lt;/FONT&gt;را خواهیم دید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 06:53:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند کتاب تازه</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- چند تا کتاب دیگر رو به کتابخانه ام افزودم؛ زندگی، جنگ و دیگر هیچ و یک مرد اوریانا فالاچی که پیشتر خوندمشون اما نداشتم این کتاب ها رو؛ همچنین سووشون که این رو هم خوندم اما نداشتمش و کافه پیانو فرهاد جعفری که هنوز نخوندمش.&lt;BR&gt;۲- دیروز کروبی اومد شیراز؛ هر چند برنامه پیشباز از او به شلوغی میرحسین و خاتمی نبود ولی خب برای من که چندی بود بچه های خبرنگار رو ندیده بودم پیش آمد خوبی بود تا دیداری تازه کنم. مردم فریاد های بسیاری سر می دادند که از اون دست بود: «کروبی پاینده رییس جمهور آینده» و «کروبی دلاور آزادی را بیاور» و ...&lt;BR&gt;۴- پرونده دانش آموز بودن دیروز دیگر برای همیشه بسته شد. واپسین آزمون ما فلسفه بود که با اینکه زیاد نخونده بود ولی به مهربانی دبیر که پرسش های ساده ای داده بود تونستم آموزه رو بگذرونم و اکنون هم دیگر باید بنشینم و سخت برای آزمون سراسری بخونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 05:50:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رونویسی یادبود ها</title>
<link>http://parsabahmani.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دلبستگی فراوونی به رونویسی یادگارها دارم تا پس از گذشت زمان بیام و باز به اونها برگردم و خوب یا بد از نو همه اش رو به یاد بیارم. همینه که چندی هست به نگاره گری دلبستگی بسیاری پیدا کردم. پیش از این، رهنورد که می شدم یا چیز گیرایی که می دیدم تنها درباره اش می نوشتم ولی اکنون می خوام که دیگر با نگاره این دم ها رو رو نویس کنم تا پس از دیرزمانی یه گنجینه بزرگ هم از نگاره ها  داشته باشم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 10:04:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parsabahmani&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>parsabahmani</dc:creator>
<guid>http://parsabahmani.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
